...دل شکسته را قدرت فریاد نیست
دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد:
چند مي خري؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد
وبا کمال سادگي گفت: خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه
روستاييرا ترك كند خارج شود، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط
و ديدن نقاشي اطراف آن شد، در اين حال با خونسردي گفت: عمو جان! اين گربه
ممکن است در راه تشنهاش بشود، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم،
قيمتش را هم اگر بخواهي ميپردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت: قربان! من به اين وسيله تا به حال پنج تا گربه فروختهام!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





