تبليغاتX
...دل شکسته را قدرت فریاد نیست


...دل شکسته را قدرت فریاد نیست

عتيقه فروشي كهنه­كاردر روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد، ديد تغار(ظرف) نفيس قديمي دارد که در گوشه­اي افتاده و گربه­اي از آن آب مي خورد. با خود فكركرد اگر قيمت تغار را بپرسد، دهاتي متوجه مطلب گرديده، قيمت گراني بر آن مي نهد، لذا گفت: عمو جان! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟
دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد: چند مي خري؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد وبا کمال سادگي گفت: خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستاييرا ترك كند خارج شود، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد، در اين حال با خونسردي گفت: عمو جان! اين گربه ممکن است در راه تشنه­اش بشود، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم، قيمتش را هم اگر بخواهي مي­پردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت: قربان! من به اين وسيله تا به حال پنج تا گربه فروخته­ام!
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:15 توسط mamad-jon| |

ه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره براي خودشون بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند و داشتند مقدمات كار را فراهم ميكردند يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من هم بعنوان هديه براي هر كدوم از شما يه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد ! زن خوشحال منتظر بود تا شوهرش هم آرزوي خود را به فرشته كوچولو بگه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد …
بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن جا خورد و خيلي از اين حركت همسرش دلخور شد. ولي خوب، آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته كوچولو چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:11 توسط mamad-jon| |

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت: «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟»
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم. چون تو يک راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود، شنيد.
صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم. چون تو يک راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب، بسيار خوب، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم، من حاضرم. بگوييد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همين طور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم. تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبريک مي گوييم. پاسخ هاي تو کاملا صحيح است. اکنون تو يک راهب هستي. ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبي يک در سنگي بود. مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کليد کرد.
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز، نقره، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت: «اين کليد آخرين در است». مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد. وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد، چون شما راهب نيستيد!
.
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش نديد! خودمم دارم دنبال اون احمقي که اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:43 توسط mamad-jon| |

جوک های باحال حتما ببینید...
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:35 توسط mamad-jon| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ