...دل شکسته را قدرت فریاد نیست
کویر لوت گرمترین نقطه ی جهان در
مورد گرمترین نقطه ی جهان بحث ها ی بسیاری وجود دارد. برخی صحرای العزیزیه
لیبی که بالاترین دمای ثبت شده در آن 58 درجه سناتیگراد است و برخی دره ی
مرگ ( Death valley)در کالیفرنیا با 56 درجه سناتیگراد را گرمترین نقطه
جهان می دانند. اما ماهواره ی سازمان ناسا در کویر لوت دمای 71 درجه
سناتیگراد را نیز ثبت کرده است و کارشناسان معتقدند که این دما بالاترین
دمای ثبت شده در جهان است. ادامه مطلب رو بخونید... پیرمرد
تصمیم گرفت تا با پسر.عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.دستان پیرمرد می
لرزید و چشمانش خوب نمی دید و سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام
غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدن:باید
درباره پدر بزرگ کاری بکنیموگرنه تمام خانه را به هم میریز. انها یک میز
کوچک در گوشه اطاق قرار دادند . پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی انجا غذا
بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پذر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور
بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند
پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد
که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به او کرد و گفت:پسرم داریچی
درست می کنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه چوبی
درسنژت می کنم که وقتی پیر شدید در انها غذا بخورید و تبسمی کرد و به کارش
ادامه داد. از ان روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا خوردند. http://www.0amigo.blogfa.com/
:ادامه مطلب:


خورشید سرخ شامگهان سایه ی مرا
از زیر پای ظهر به تدریج و احتیاط
بیرون کشیده است و به من باز داده است
وین سایه ی دراز ، همان آفریده نیست
کز بامداد ، همسفرم بوده تا غروب
وز کودکی به پیری من ره گشاده است
آن سایه را درخشش صبح آفریده بود
وین سایه را فروغ شبانگاه زاده است
روزی که ناگهان
از چارچوب پنجره ی روشن بلوغ
اینده را طلایی و تابنده یافتم
آن سایه نیز همره نور آفریده شد
من ، پا به پای او
آماده ی صعود بدان قله ی بلند
ازمنزلی به منزل دیگر شتافتم
گویی که من : سوارم و عالم : پیاده است
اما ، ظهور ظهر
رؤیای صبحگاهی اینده ی مرا
چون عکس نور دیده سراپا سیاه کرد
هر سایه را که نقش زمین شد ، تباه کرد
تنها و ناگهان
آن سایه ای که در پی من ره سپرده بود
وز هرم نیمروزی خورشید مرده بود
جانی دوباره یافت
وینک در آفتاب گریزان عمر من
رو بر گذشته پشت بر اینده پا به گل
در انتظار مقدم شب ایستاده است

:ادامه مطلب:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









